خرید بک لینک

شيخ الفنون خسته به منزل رسيد،درب بکوفت فرزندان بگفتند : کـــــــــــــيه؟


شيخ گفت:منم منم پدرتون....


گفتند:اگه باباموني دستهاتو نشون بده ببينيم


گفت:دِ باز کنين مادر قحبه ها خسته ام


گفتند:واي واي پدر ما که اينگونه سخن نميگويد


گفت:درب را بــــــــاز نــــــــمـــــــــــــايــــــــــيد اي مادر قحـــبــــــــــه هــــــــــــــــــــــا!


گفتند:حال دستان خويش نشان ده


شيخ لاجرم دستان خويش نشان بداد


چون دستان بديدند يکي فرياد زد :


ای واي اعظم بابا اومد!...


ناگه شيخ تيز دو دلاري اش بيافتاد وبه پشت منزل بشد و ديد از درب پشتي جوانکي فَشن از خانه خارج بشد و تا عزم جيم فنگ بداشت شيخ مچش بگرفت و گفت : کيستي اي چاقال؟


جوان بگفت يا شيخ عفو بفرما به خدا قصد من ازدواج بباشد...


شيخ نگاهي به جوان بيانداخت و گفت تو فرزند پري بانو بباشي؟


گفت :آري ياشيخ


شيخ فريادي برآورد گفت:واي بر من براستي انچه که عوض بدارد گله ندارد!!!

وگویند آن شب تا صب شیخ را عذاب خشتکی بود عظـــــــــــیم

برچسب: نویسنده: caricbaz تاريخ: 15 / 12 / 1391 ساعت: 6:31

صفحه بندی