شيخ الفنون خسته به منزل رسيد،درب بکوفت فرزندان بگفتند : کـــــــــــــيه؟
شيخ گفت:منم منم پدرتون....
گفتند:اگه باباموني دستهاتو نشون بده ببينيم
گفت:دِ باز کنين مادر قحبه ها خسته ام
گفتند:واي واي پدر ما که اينگونه سخن نميگويد
گفت:درب را بــــــــاز نــــــــمـــــــــــــايــــــــــيد اي مادر قحـــبــــــــــه هــــــــــــــــــــــا!
گفتند:حال دستان خويش نشان ده
شيخ لاجرم دستان خويش نشان بداد
چون دستان بديدند يکي فرياد زد :
ای واي اعظم بابا اومد!...
ناگه شيخ تيز دو دلاري اش بيافتاد وبه پشت منزل بشد و ديد از درب پشتي جوانکي فَشن از خانه خارج بشد و تا عزم جيم فنگ بداشت شيخ مچش بگرفت و گفت : کيستي اي چاقال؟
جوان بگفت يا شيخ عفو بفرما به خدا قصد من ازدواج بباشد...
شيخ نگاهي به جوان بيانداخت و گفت تو فرزند پري بانو بباشي؟
گفت :آري ياشيخ
شيخ فريادي برآورد گفت:واي بر من براستي انچه که عوض بدارد گله ندارد!!!
وگویند آن شب تا صب شیخ را عذاب خشتکی بود عظـــــــــــیم
برچسب:
نویسنده: caricbaz