این قلمم کاش کهیک بیل بود
تا گره از کار دلم می گشود
واقعا این بیل عجب محشر است
ارزش آن از قلم افزونتر است
بیل بدوشی تپل و خنده رو
جمعه ی پیش آمد وگفت ای عمو
باغچه ات را بزنم شخمکی
تاکه بکاری تو در آن تخمکی
با گل و با سبزه و با شا تره
می شود این باغچه خوش منظره
گفتماگر بیل زنی واقعا
مساله ای نیست بفرما بزن
بیل زن آماده شد و بیل زد
خوب و مرتب که نه بسیار بد
تا به همین شیوه و با این متد
باغچه یک ساعته شخمیده شد
وقت حساب آمد و گفتم به او
لطف کن و اجرت خود را بگو
خندهکنان گفت که ای با صفا
شصت هزار و سه تومن باشما
دید که حیرت زده ام، گفت که
شصت تومن . آن سه تومن هم نده
برق سه فاز از سر و مغزم پرید
ذوقم از آن روز به کل نم کشید
بنده چو یک روز قلم می زنم
پوست از این مغز خودم می کنم
اجرت من بابت یک روز کار
بیست الی سی تومن است ای هوار
این قلمم کاش که یک بیل بود
تا گره ازکار دلم می گشود
برچسب:
نویسنده: caricbaz